مردتاریکی

darde dele man tanha

افسوس

 

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

 

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

 

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

 

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

 

آری با تو هستم...!

 

با تویی که از کنارم گذشتی...

 

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

 

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1388ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

دشتهای ارغوانی

 

فرصت ماندن چند لحظه ای است و بس

 

برای قدم زدن در دشتهای ارغوانی

 

برای دست یافتن به رویاهای سپید

 

برای از بین بردن هجوم سنگین کینه

 

برای نگاه کردن به کوچ کبوترهای غریب

 

و برای گفتن آنچه باید گفت

 

آنچه که سالیان سال به صورت یک سکوت در دلها خاموش مانده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1388ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

آره خوب من ديونم

آره خوب من ديونم

ولي اينو مي دونم

من ميخوام فقط با تو بمونم

 

زندگي بي تو برام بي معنيه

چه جوري بگم يه جوارايي يعني يه

قفسي كه توش اسيرم

 

اگه تو نياي ميدوني ميميرم

مي دوني دوستت دارم ديونه وار

تو بيا تو بيا پيشم بمون همين يه بار

 

آخه از تو كه چيزي كم نمي شه

ميدوني زندگي بي غم نميشه

من مي خوام با تو باشم رها بشم از اين قفس

 

ميدوني سخت شده واسم ديگه كشيدنه نفس

ولي تو دلت هواي ديگه داشت

پيش اون يكي بار نواي ديگه داشت

 

من گفتم شايد بميره اون يكي يار

بد دوباره تو بياي بگي منو ميخواي

حالا بميره يا كه بره فرغي نمي كمنه واسم

 

هرچي ميشه بزار بشه آخه يه زماني يارم ميمرد واسم

 

قبلنا بهم ميگفت خيلي دوستت دارم تورو

 

حالا كه پيشش ميرم ميگه از پيشم برو

 

بد بهش ميگم چي شد دوستيه ما

 

اين بودش قل قرارمون تو كوچه ها

 

اونجا شاهد بودن همه گلايه لاله

 

ميدوني زندگي كردن  بي تو برام  محاله

 

چرا يادت نمياد لب ساحل روي شونم

 

بهم گفتي دوستت دارم گفتم ميدونم

 

نمي دونم كي تموم ميشه گلايه هام

 

ولي كاش ميشد يه روز برگرديو بگي...!

منم تورو ميخوام

+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1388ساعت 4:34 قبل از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

خواستگاري

سر جلسه خواستگاري

بعد از نيم ساعت سکوت

مادر داماد :ببخشين کبريت دارين؟

خانوده عروس:کبريت؟!کبريت براي چي؟!

مادر داماد:والا پسرم ميخواست سيگار بکشه........

خانواده عروس:پس داماد سيگاريه......؟!

مادر داماد:سيگاري که نه ...والا مشروب خورده بعد از مشروب سيگار مي چسبه....

خانوده عروس:پس الکلي هم هست...؟!

مادر داماد:الکلي که نه...والا قمار بازي کرد ؛باخت ما هم مشروب داديم بهش که يادش بره

خانوده عروس :پس قمارم بازي ميکنه.....؟!

مادر داماد:اره ...دوستا نش توي زندان بهش ياد دادن...

خانواده عروس:پس زندانم بوده...؟!

مادر داماد:زندان که نه...والا معتاد بوده گرفتنش يه کمي بازداشتش کردن ...

خانواده عروس:پس معتادم بوده...؟!

مادر داماد :اره ...قبلا معتاد بوده که زنش لوش داد....

خانوده عروس:زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نتيجه اخلاقي:هميشه موقع خواستگاري رفتن کبريت همراه داشته باشين!

شما نظر خودتون چیه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 5:57 قبل از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

عزيزم دوستت دارم

 

اي تو فرشته قلب شکسته من  اي تو گلدسته اين دل عاشق من

به خداوندي خدا دوستت دارم

اي تو زيباترين زيبايي  اي روياي بيداري


به خداوندي خدا دوستت دارم

اي بيقرار دلم اي تک درخت دشت سرخ قلبم


به اين لحظه هاي مقدس عشق قسم دوستت دارم

اي آنکه چشمه هاي زيبايت باراني است

اي تو که روحت شادابي است


و رگهايت از خون محبت جاري است 

 به آن کعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم

اي مست اين جان خسته من اي چشمه جوشان اين قلب  بي طاقت من

اي مهتاب من  اي ماه من اي هستي من

اي شبهاي بي تابي من به آن چهره مقدس عاشقانه ات 

 قسم دوستت  دارم

اي ساحل اميدم اي موج بي قرارم اي کوه پر غرورم


اي سبزي بهارم به همين چشمان پر اشکت

 قسم دوستت دارم

به آن اشکهاي پاکت قسم که دوستت دارم


اي زندگي من  اي آغاز من  اي فرداي من 

 به همان لحظه ديدارمان قسم دوستت دارم


نمي دانم کلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بيان کنم

 

 تا تو باور کني که دوستت دارم

بيشتر از هر زماني بيشتر از هر لحظهاي تو را مي خواهم و

 براي شنيدن صدايت  براي ديدن آن چهره

معصوما نه ات بيشتر از هر لحظهاي بيقراري مي کنم .

عزيزم دوستت دارم 

 ولي باز مي گويم

 دوست داشتن به عمل هست نه به  گفتن .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 5:43 قبل از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

مروری اجمالی بر زندگی احمد شاملو شاعر فقید معاصر

احمد شاملو در سال 1304 در تهران متولد شد.

تحصيلات کلاسيک نامرتبي داشت؛

زيرا پدرش که افسر ارتش بود اغلب از اين شهر به آن شهر اعزام مي شد

و خانواده هزگز نتوانست براي مدتي طولاني جايي ماندگار شود.

در سال 1322 به سبب فعاليت هاي سياسي به زندانهاي متفقين کشيده شد،

و اين در حقيقت تير خلاصي بود بر شقيقه همان تحصيلات نامرتب.

به سال 1325 براي بار نخست،

در سال 1336 براي بار دوم،

و در سال 1343 براي سومين بار ازدواج کرد.

از ازدواج اول خود چهار فرزند دارد، سه پسر و يک دختر.

احمد شاملو در سوم مرداد ماه سال 1379 چشم از جهان فروبست.

روحش شاد و یادش گرامی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 4:32 قبل از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

زندگی

 

زندگی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست

زندگی هنر یافتن پنجره در دیواری ست

زندگی به همین سادگی

 در همین نزدیکی ست........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 4:10 قبل از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

در كوچه سار شب

در كوچه سار شب 

درین سرای بی کسی کسی به درنمی زند              به دشت پرملال ماپرنده پرنمی زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند               کسی به کوچه سارشب درسحرنمی زند

نشسته ام درانتطاراین غبار بی سوار                دریغ کزشبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگرخراب ترنمی شود                 که خنجرغمت ازاین خراب ترنم زند

گذرگهی است پرستم که اندروبه غیرغم                    یکی صلای اشنابهرهگذرنمی زند

چه چشم پاسخ است ازاین دریچه های بسته ات        بروکه هیچ کس ندابه گوش کرنمی زند

نه سایه دارم ونه بربیفکنندم وسزاست                 اگرنه بردرخت ترکسی تبرنمیزند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ایینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای دردامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

وقتی خواهر آدم تکواندو کار باشه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

مرا کفایت چشم تو کافیست

 
دل عاشق به پیغامی بسازد
 
خمارآلوده با جامی بسازد
 

مرا کفایت چشم تو کافیست

 

ریاضت کش به بادامی بسازد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

نمی دانی؟

نمی دانی؟

چه می دانی؟

که انسان بودن و ماندن چه دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که

انسان

است و از  احساس سر شار است

(( دکتر علی شریعتی))

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

هرگز براي عاشق شدن به دنبال باران،بهار و بابونه نباش.

گاهي در انتهاي خارهاي يك كاكتوس به غنچه ايي ميرسي كه ماه را به لبانت مي نشاند.

1.هر پسری فقط یه دوست دختر داشت(و از اونجایی که امار تعداد دختران از پسران بیشتره،سر

تعداد کثیری از دختران بی کلاه می موند و لذا جنگ جهانی سوم بین دختران اتفاق می افتاد).

 
2.هر پسر هفته اول اشنایی با یه دختر به خواستگاریش می رفت(لذا دوران خوش دوستی و

استرس های قرار ملاقات از بین می رفت).

 
3.فشار بر روی دختران برای قبول شدن در دانشگاه به شدت افزایش می یافت.

 
4.بوی ترشی کشور رو بر می داشت (لذا مشکلات زیادی برای شهرداری پیش می یومد).

 
5.ازدواج برای دختران تبدیل به ارزو و رویای شبانه می شد.

 
6.برای گرفتن گل از دست عروس در عروسی خون و خونریزی راه می افتاد.

 
7.مانتو ها تنگ تر،جوراب ها کوچیک تر،شلوارها کوتاه تر و روسری حذف می شد.

 
8.شوهر مثل قند و پنیر کوپنی می شد و صف های طولانی برای گرفتن آن به وجود می امد.

 
* پس به این نتیجه می رسیم که پسر ها همین طور بی جنبه باقی بمونن هم برای دخترا بهتره

هم برای تمدن و جامعه بشری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

روز نامه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

فصل سرد دل مردگي

سلامي به گرماي قلبهاي هميشه عاشق،

در اين فصل سرد دل مردگي ...!

 

كاش مي شد عشق را تفسير كرد.

خواب چشمان تو را تعبير كرد.

كاش مي شد همچو گلها ساده بود.

سادگي را با تو عالمگير كرد.

كاش مي شد در خراب آباد دل،

خانه ي احساس را تعمير كرد.

كاش مي شد در حريم سينه ها،

عشق را با وسعتش تفسيركرد.

كاش مي شد همچو باران بي دريغ،

لحظه هاي سبز را تفسير كرد...!

*********************

تمام لحظه هاي زيباي دنيا واسه زماني كه انتظارشو نداري،

وهيچ لذتي برتر از دوست داشتن نيست،

پس حالا كه انتظارشو نداري بهت ميگم:

دوستت دارم ...!

*********************

دادگاه عشق

قسمم قلبم بود.

وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان.

قاضی نامم را بلند خواند،

و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد،

و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ .

کنار چوبه ی دار از من خواستند،

تا آخرین خواسته ام را بگویم،

ومن گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

رنگارنگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

عکسهای متحرک1

 

Без названия14109613_8195723_6159580_Pegatina_by_complejo66588c28b40c

1-web

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

شروعی دوباره

هوالمحبوب

 با سلام

این هم چند تا عکس برا شروعی دوباره

Avril Lavigne

          

glitterfy035934340qdd0d44406fa51f6 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

دگر راه نجاتی نیست

 

نمیدانم چرا باید چنین ساز مخالف سر کنم یکسر

نمیدانم چرا گردونه را وارونه میبینم

در این بهر خروشان ... دگر راه نجاتی نیست

نمیدانم چرا این چشمه را خشکیده میبینم

همه دنیای من شد شک و تردید و فقط یک چیز...

و آن اینکه دلی را عاشق و شیدای دلداری نمیبینم

چرا باید چنین باشد؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟

زمانی بود ؛کاتب مشق عشق میکرد و دیگر هیچ

زمانی بود ؛درویشی و مهر و دوستی هر جا هویدا بود

چرا باید به جای مهر /کینه را مهمان دلها کرد

چرا باید به جای دوست / دشمن را هم اوا بود

چرا رسم زمان باید چنین گردد

همه دلها شده سنگی / همه در فکر آزارند

بدا بر حال ما / قربانیاتی بی سر انجامیم

عجب ره توشه ای داریم !!!!

چرا ما بی سرانجامیم؟ چرا تنهای تنهاییم.؟

و ختم کلام اینکه....

بی وقفه بر پیکره روزگار می کوبد

پتک عصیانگر گناه

با ثانیه هایی از جنس خطا

و عمری که به تاراج می رود

پس تمام خواسته هایت را در سینه حبس کن

و هرگز امید زندگی را

به زنگار خاکستری گناه / کینه /نفرت مفروش

خود را به تقدیر بسپار و اگر توانی داشتی مبارزه کن

تا آبدیده شود دلت برای مرگ آینده

برای مرگ آینده

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

این رو تقدیم می کنم به تمام عاشقان مرگ

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

گزارش

گزارشي از وضع تاسف بار زنان عراقي: تن فروشي براي بقا

زماني كه "رانا جليل" زن 38 ساله عراقي سال گذشته شوهر خود را در انفجاري در بغداد از دست داد هرگز نمي توانست تصور كند كه روزي براي تامين غذاي فرزندانش به تن فروشي رو خواهد آورد.Go to fullsize image

به گزارش شبكه خبري الجزيره، "رانا" مادر چهار فرزند به دنبال كار مي گشت اما فرصت هاي شغلي در عراق از زمان هجوم آمريكا كاهش يافته بود.

وي به صاحبان فروشگاه ها، كارگران ادارات و شركت ها التماس كرد استخدامش كنند اما به دليل آنچه "تبعيض نژادي" خواند موفق به يافتن كار نشد.

چند هفته پس از مرگ شوهر اين زن، يك پزشك تشخيص داد كه فرزندان وي دچار سوء تغذيه شده اند.

"رانا" روزهايي را به ياد مي آورد كه ياس و نوميدي وي را به سمت فاحشگي سوق داد: "در آغاز، اين روزها بدترين روزهاي زندگيم بودند. شوهرم اولين مردي بود كه با وي همخوابگي داشتم اما گزينه ديگري نداشتم ... بچه هايم گرسنه بودند."

وي خانه اش را ترك كرد و به سوي نزديكترين بازار به راه افتاد تا شخصي را براي سكس در ازاي دريافت پول بيابد.

"رانا" در اين باره مي گويد: "من يك زن خوش سيما هستم و از اين رو پيدا كردن مشتري برايم سخت نبود. زماني كه مشتري خود را يافته و با هم به بستر رفتيم ابتدا سعي كردم فرار كنم ... نمي توانستم دست به چنين كاري بزنم اما وي (مشتري) به من حمله و تجاوز كرد. پس از آنكه مبلغ را پرداخت كرد اين كار براي من به پايان رسيده بود."

وي ادامه مي دهد: "هنگامي كه با اين پول مقداري غذا خريداري كرده و به خانه ام بازگشتم، فرزندانم فرياد شادي سردادند و آنگاه بود كه فهميدم «شرف و آبرو» در مقايسه با گرسنگي فرزندانم اهميتي ندارد."

استيصال بيوه زنان عراقي

پيش از هجوم آمريكا به عراق، زنان بيوه اين كشور به ويژه آنهايي كه شوهرانشان را در جنگ با ايران از دست داده بودند غرامت دريافت مي كردند و فرزندانشان از آموزش رايگان برخوردار بودند. حتي در برخي موارد خانه رايگان در اختيار آنها قرار مي گرفت.

با اين حال اكنون چنين مزايايي وجود ندارد و بيوه زنان عراقي منابع اندكي در اختيار دارند.

براساس گزارش سازمان غيردولتي "آزادي زنان در عراق"، 15 درصد زنان عراقي كه بر اثر جنگ بيوه شده اند از روي ناچاري به دنبال ازدواج موقت يا فحشا هستند.

"نوها سليم"، يك سخنگوي اين سازمان به الجزيره گفت: "زنان بيوه يكي از اولويت هاي ما هستند اما وضعيت آنها روز به روز بدتر مي شود و احساس مي كنيم رسيدگي به اين مشكل كاري غيرممكن شده است. صدها زن به دليل امتناع كارفرمايان از استخدام آنها به دنبال يك راه ساده براي حمايت از عزيزانشان هستند."

وي افزود: "اين سازمان (NGO) ناپديد شدن حدود 4 هزار زن را از مارس 2003 تاكنون مستند كرده كه 20 درصد از آنها زير 18 سال سن دارند."

سازمان "آزادي زنان در عراق" معتقد است كه اغلب اين زنان دزديده شده و براي روسپي گري در خارج از عراق فروخته شده اند.

هرچند آمار دقيقي درباره تعداد كلي زنان بيوه در عراق وجود ندارد اما وزارت امور زنان اين كشور مي گويد: دست كم 350 هزار زن بيوه تنها در بغداد وجود دارد.

تجارت تلخ

در زماني كه وضع زندگي خانواده هاي عراقي بدتر از گذشته شده برخي از آنها مجبور شده اند دردناكترين تصميمات خود از جمله فروش دخترانشان را بگيرند.

"ابواحمد" پدر معلول پنج فرزند كه خود مردي بيوه است اخيرا از روي ناچاري دخترش "لينا" را براي كارگري جنسي به يك عراقي فروخت.

وي با بيان اينكه توان خريد غذا براي فرزندانش را ندارد به الجزيره گفت: "مطمئم دخترم هرجا كه باشد حداقل غذايي براي خوردن خواهد داشت. من سه دختر و يك پسر دارم و مبلغي كه آنها براي "لينا" پرداخت كردند براي بزرگ كردن ساير فرزندانم كافي است."

ابواحمد پيش از اين دختر خود را از طريق واسطه اي با عنوان "شيدا" به گروه هاي اداره كننده مجالس فحشا فروخت.

"شيدا" زنان جوان را به باندهاي عراقي كه اداره كننده مجالس فحشا در كشورهاي عرب همسايه هستند، تحويل مي دهد.

اين زن به خبرنگار الجزيره گفت: "وظيفه ام اين است كه زناني جوان از خانواده هاي مستمند را متقاعد كنم كه زندگي بهتري در وراي مرزهاي كشور (عراق) در انتظار آنهاست."

شيدا افزود: "ما به خانواده ها كمك مي كنيم كه دخترانشان زنده بمانند. در صورتي كه اين دختران روزي حداقل دو مشتري داشته باشند غذا، مسكن و حدود 10 دلار پول به آنها خواهيم داد."

اين واسطه عراقي خاطرنشان كرد: "اولويت ما دختران باكره هستند ، مي توان آنها را با قيمت هاي بسيار بالا به ميليونرهاي عرب فروخت."

فرار به عراق

"سليم"، سخنگوي سازمان آزادي زنان عراق معتقد است كه مواردي همچون مورد "لينا" به صورت معمول در عراق درآمده چرا كه فقر در اين كشور رو به افزايش است و خانواده هاي مستاصل گاهي اوقات دختران خود را در ازاي كمتر از 500 دلار به قاچاقچيان مي فروشند.

با اين حال زنان جوان عراقي كه براي فاحشگي به مراكز كشورهاي همسايه برده مي شوند گاهي اوقات بهاي سنگين و خطرناكي مي پردازند.

"سوها محمد" دختر 17 ساله پس از مرگ پدر خود از سوي مادرش – كه خود يك زن روسپي است – به يك باند عراقي فروخته شد.

زماني كه وي به اردن رسيد از سوي چهار مرد مورد تجاوز گروهي قرار گرفت. اين افراد به "سوها" گفتند كه روشهاي جديد كسب درآمد را به وي مي آموزند.

اين دختر عراقي سپس به باندي فروخته شد كه دختران را در اختيار اشخاص مهم در سوريه قرار مي داد. وي از آن پس اغلب در مسير اردن – سوريه در رفت و آمد بود و در امان (پايتخت اردن) به مشتريان بانفوذ سرويس مي داد.

بعد از شش ماه "سوها" موفق به فرار شد: "فرار كردم و يك خانواده عراقي به من كمك كرد تا به عراق بازگردم و اكنون عمه ام از من مراقبت مي كند."

قاچاق

"مايادا زهير"، يك سخنگوي انجمن حقوق زنان در بغداد مي گويد: "سازمان هاي عراقي در تلاشند كه وضعيت قاچاق زنان جوان از اين كشور جنگ زده به كشورهاي همسايه را كنترل كنند."

وي در اين باره اظهار داشت: "ما تلاش مي كنيم كه از سرنوشت زنان بيوه و دختران نوجوان قاچاق شده مطلع شويم. متاسفانه اين يك فرآيند ساده نيست و بدون حمايت بين المللي نگرانيم كه اكثر زنان جوان عراقي براي تجارت جنسي به خارج از كشور برده شوند.

اين گزارش مي افزايد: "با اين حال فاحشگي تنها گزينه اي است كه اكنون براي «لطيف» - يك بيوه زن 27 ساله كه شوهرش را در حمله به زائران شيعه در جنوب عراق از دست داده - باقي مانده است."

زماني كه اين زن براي حمايت مالي به بستگان شوهرش مراجعه كرد آنها نتوانستند كمكي به وي نمايند.

لطيف در توجيه شغل جديد خود مي گويد: "به فكر بچه ام هستم، تنها بچه ام؛ بدون پول ما گرسنه در خيابان ها سرگردان خواهيم بود."

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

زندگینامه هایده

نام : معصومه دده بالا

   نام هنری : هایده

   تاریخ تولد : 1321

   محل تولد : کرمانشاه

   تاریخ وفات : 1368

   محل وفات : آمریکا

 

   هایده در سال 1321 هجری شمسی در یکی از روستاهای کرمانشاه بدنیا آمد.

   وی کارش را در رادیو با برنامه گلهای رنگارنگ آغاز کرد و از همان اوایل نام خود را

   در شناسنامه موسیقی ایران به ثبت رسانید. هایده به گفته بسیاری دارای یکی

   از بهترین صداهای تاریخ موسیقی ایران بود.

   زنده یاد هایده در 7 شهریور 1357 مانند بسیاری از هنرمندان دیگر وطن را به قصد

   لندن ترک کرد و پس از مدتی به آمریکا رفت و کار هنری خویش را در آنجا

  ادامه داد..............تا اینکه در سال 1368 با اینکه هنوز بیش از 47 بهار از

  عمرش نگذشته بود در آمریکا بر اثر سکته قلبی دیده از جهان فرو بست و

  دوستداران خویش را در غم و اندوه فرو برد.

  پیکر هایده در مراسمی باشکوه و با حضور هنرمندان زیادی در آمریکا به خاک سپرده

   شد.

 

  مصاحبه با هایده

  بانو هایده درمصاحبه ای که حدود سه چهار سال قبل از درگذشتش با او انجام شده

  بود تلخ ترین خاطره اش را چنین بیان میکند:

 

  از زبان خود هایده:

  تلخ ترین خاطره من اینه که آهنگی از جهانبخش پازوکی به من پیشنهاد شده بود

  بخونم که ترجیع بند آن اینه: من خودم رفتنی ام

  من بشدت به پازوکی پافشاری میکردم که من این آهنگ رو نمیخونم

  نمیدونم چرا دلشوره عجیبی داشتم چون میخواستم به مسافرت اروپا بیایم و فکر

  حادثه ای مرا تعقیب میکرد.فکر میکردم شاید بیماری ای تصادفی چیزی باعث شود

  که من برنگردم به ایران و هیچ وقت فکر نمیکردم همچین حادثه ای اتفاق بیافتد و من

  تا امروز یعنی 6 سال نتوانم وطنم را ببینم. به هر صورت با ناراحتی خیلی شدید رفتم

  روی صحنه و اونو اجرا کردم.

  7  شهریور ایران را به قصد لندن ترک کردم و نمیتونم براتون توجیح کنم که حالت من

  در اون ساعت و اون لحظه چه بود. ولی امیدی است که مرا نگه میدارد که باز

  بتوانم ایرانم را ببینم وبه آغوش هموطنانم برگردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

چند عکس زیبا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

دختران زیبارو

دختران زیبارو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

عکسهای زیبا از دختران ناز ایرونی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

اینم عکس یه بازیگر هندی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

عشق یعنی...!

هوالمحبوب

بـــنــــام آنـکــه هـسـتـــی را بــا عـــشــــــق آفــریـــد

عشــق یعنـی لحظـه هـای الـتهــــاب

عشــق یعنـی لحظه هـای نـاب نـاب

عشــق یعنـی قطـــره دردریـا شــدن

عشــق یعنـی دیــده بـــردر دوختـــن

عشــق یعنـی درفــراقــش سوختــن

عشــق یعنـی لالـه ای پــرپــر شــدن

عشــق یعنـی  عـاشـق وشـیـدا شــدن

عشــق یعنـی گمشـدن ، پـیــدا شــدن

عشــق یعنـی  لـیـلی و مجنــون شـدن

عشــق یعنـی صافی ، صداقت، مهربانی

عشــق یعنـی شـادی، شرافـت، میزبانـی

عشــق یعنـی محبـت، مهـــر، دیوانگــی

عشــق یعنـی  مـــروت، دیـن ، بیچارگـی

عشــق یعنـی تــا ابـــد آبــــی شــدن

عشــق یعنـی لحظه ای بارانی ومهتابی شدن

عشــق یعنـی لــــذت یــک آرزو

عشــق یعنـی یـک بـلای مانـد گــــار

عشــق یعنـی هدیـــه ای از آسمـــان

عشــق یعنـی یک صفـــای سـازگــــار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

هيچ وقت

 هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده

حتي اگر کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده

 عشق را تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري

اينو بدون که اگر کسي وارد زندگيت شد و رفت

علاوه بر اينکه يه خاطره به جا ميذاره

ميتونه يه تجربه هم به جا بذاره

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

دیدار

 

 

  هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را       

 

                           

                                  هرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را

 

 

              دوستی رسم است

 

                                     جدایی قانون 

 

 

خوشا آنکه دلدارش تو باشی

 

خوشا دردی که درمانش تو باشی

 

خوشا راهمی که پایانش تو باشی

خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

 

 

در گلستان قلبم به هر گل خوشبویی که رسیدم عاشق شدم

 

تو چه بودی که تو را دیدم و دیوانه شدم   

 

در حسرت دیدار توآواره ترینم

 

هر چندکه تا منزل تو رهائی نیستم

 

ای دوست اگر جان طلبی جان به تو بخشم

 

از جان چه عزیز است بگو آن به تو بخشم

 

آخرین دیدار تو ، اولین غم است

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

عشق

 

 

عشق را بايد حس كرد

 

عشق را بايد داشت

 

عشق را بايد ديد

 

عشق را بايد ستايش كرد

 

عشق را بايد مثل گل مراقبت كرد

 

عشق را بايد شناخت

 

عشق را بايد چون مرگ ترس داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط M.R.R.1985  | 

مطالب قدیمی‌تر